اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1475

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

الف ] بينديشد از عقاب او بترسد و مغلوب گردد ، و در قدرت و سلطنت او متحير گردد . يا او را در سر مشاهدت افتد و در جلال ذات او گمراه گردد و راه گم كند و متحير گردد ؛ يا در منتهاى او نظاره كند و خود را درگزارد شكر مقصر نبيند و متحير گردد يا به بعضى از اين معانى مغلوب گردد . و مغلوب نه آن كند كه بايد و نه آن گويد كه شايد . چنان كه صواحبات يوسف كه چون در مشاهدت جلال و جمال يوسف عليه السلام مغلوب گشتند او را از حد بشرى بيرون بردند تا گفتند : ما هذا بَشَراً إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ . بشر را فرشته خواندند ، و در خطا معذور بودند . از بهر آنكه مغلوب بودند و تمييز نتوانستند كردن ، كه فرشته خورنده و خسبنده نباشد ، و لحم و دم نباشد ، و اجزا و اعضا نباشد . و مغلوبان از هر نوعى سخن گويند . نبينى كه چون ديوانه مغلوب است ، قتل او را قصاص نيست و جنايت او را حد نيست و طلاق و عتاق او طلاق و عتاق نيست ، و كفرى كه بر زبان راند كفر نيست . و اين همه از بهر آن است كه مغلوب به صفت خويش قايم نيست . و محال باشد كه به چيزى كه نه فعل و اختيار او باشد معاتب و ملام گردد . باز اين را در شريعت مثالى بياورد و گفت : « كما جاء فى الحديث عن ابى لبابة بن عبد المنذر حين استشاره بنو قريظة لما استنزلهم النبى على حكم سعد بن معاذ فاشار [ بيده ] الى حلقه انه الذبح ثم ندم على ذلك و علم انه قد خان الله و رسوله فانطلق على وجهه حتى ارتبط فى المسجد الى عمود من عمده فقال لا ابرح مكانى هذا حتى يتوب الله على مما صنعت » . و اين قصهء بو لبابه آن است كه چون پيغامبر عليه السلام بنى قريظه را حصار گرفت به سبب آنكه بىادبى كرده بودند و قصد كشتن پيغمبر كرده ، پيغمبر عليه سلام الله ايشان را گفت از اين حصار بيرون آييد بر حكم خدا و رسول او ، يعنى هرچه خدا فرمايد من با شما همان حكم كنم . گفتند ما به حكم خدا و پيغامبر او فرونياييم لكن بر حكم سعد بن معاذ فروآييم ؛ و هرچه او حكم كند به آن راضى باشيم . و سعد بن معاذ رضى الله عنه خويشاوند ايشان بود و